X
تبلیغات
رایتل

عشق را در چشمان مادرم ودست های چروک شده پدرم یافتم

دلشکسته

گفتگو با خدا

دررویاهایم دیدم با خدا گفتگو میکنم. 

خداپرسید پس تومیخواهی بامن گفت وگو کنی؟ 

من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید.خدا خندید: 

وقت من بینهایت است. 

درذهنت چیست که میخواهی ازمن بپرسی؟ 

پرسیدم:چه چیز از بشر شما را سخت متعجب میکند؟ 

خدا پاسخ داد:کودکی شان.این که انها ازکودکی شان خسته میشوند وعجله دارند بزرگ شوند 

وبعداز مدت ها ارزو میکنند که کودک باشند. 

اینکه انها سلامتی خودرا ازدست میدهند تا پول بدست اورند 

وبعدپولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خودرا بدست اورند. 

اینکه با اضطراب به اینده می نگرند وحال را فراموش میکنند 

وبنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در اینده. 

اینکه انها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند. 

وبه گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند. 

دستهای خدا دستانم را گرفت.برای مدتی سکوت کردیم ودوباره من پرسیدم: 

به عنوان یک پدر می خواهی فرزندانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟ 

او گفت:بیاموزندکه انها نمی توانند کسی را وادر کنند که عاشقشان باشند 

همه ی کاری  که انها میتوانند بکنند این است که اجازه بدهند که خودشان دوست داشته باشند. 

بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند. 

ادامه دارد....

[ دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 08:46 ب.ظ ] [ ترانه عشق ] [ 1 نظر ]